تبليغاتX
Café Crème
 
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور  کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن  وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن  چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت  دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب  باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند  چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم  سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید  هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب  جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار  تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
نوشته شده توسط من در Sun 24 Apr 2011
 

باور نمیکنم که کمتر از یک ماه هم به رفتنت نمانده است... من باور‌هایم را به باد داده‌ام دیگر... دیوارهای این خانه سیاه است... گلهای این گلدان‌ها هم دیگر قد نمی‌کشند، می‌دانم... و جای خالی‌ تو در این خانه مثل سیاهچاله یی همهٔ شادی‌های مرا می‌‌بلعد... می‌خواهم دیواری بسازم جلوی در اتاقت، انگار که هیچ وقت نبوده یی...انگار که تنهایی من همیشه همین قدر عمیق و غلیظ و تلخ بوده... من می‌دانستم جرأت دل کندن را ندارم، اما این را وقتی‌ فهمیدم که تو سالها بود آمده بودی زیر پوست این زندگی‌...

 داری میروی شریک... این بار تو داری میروی... و من زل زده‌ام به جای خالی‌ این حفره که مانده روی سینه ام... هه!   داری میروی رفیق... و منی‌ که سالها تمرین دل نبستن را کرده بودم، فکر اینجایش را نکرده بودم ... می‌‌بینی‌... من هم گاهی‌ رو دست میخورم... من از خودم بدم می‌‌آید وقتی‌ تو نباشی‌ دعوا کنیم، من خودم را نیمه حس می‌کنم وقتی‌ نباشی‌ بنشینی کنار دستم توی این ماشین، این خیابان‌ها نفرین میشوند به زودی، خیابان‌هایی‌ که دوستشان دارم، همه جای این شهر خاطره است... خاطره تو هم که خوب و بد ندارد... این خاطرات اند که دق میدهند آدم را... من این دل بستن برایم خوب نبود...دل کندن جزو کارها یست که من خوب نیستم درشان... من بی‌ لیاقت ترینم در دل کندن... 

... داری میروی رفیق... و این خیلی‌ سخت است... درد دارد... درد دارم... جای این حفره توی سینه ام تا مدت‌ها درد خواهد کرد...

نوشته شده توسط من در Tue 27 Jul 2010
 

جایی‌ می‌‌خواندم... "گاهی همه چیز در اطراف‌ات دلیلی و نشانه‌ای هستند برای رها کردن و رفتن، اما عادت دیدن‌شان، نشانه بودن‌شان را از آن‌ها گرفته است. از این روست که باید هر از گاهی، شتاب را کم کرد و ایستاد. روبروی آینه رفت،‌ چشم‌ها را مالید. ابتدا به خود نگریست و بعد به اطراف. شاید وقت رفتن‌مان فرا رسیده است اما ما بی‌جهت بر شتاب‌مان افزوده‌ایم." 

گاهی همه چیز در اطراف‌ات دلیلی و نشانه‌ای هستند برای رها کردن و رفتن...  

گاهی همه چیز در اطراف‌ات دلیلی و نشانه‌ای هستند برای رها کردن و رفتن... 

گاهی همه چیز در اطراف‌ات دلیلی و نشانه‌ای هستند برای رها کردن و رفتن... 

گاهی همه چیز در اطراف‌ات دلیلی و نشانه‌ای هستند برای رها کردن و رفتن...   

نوشته شده توسط من در Tue 27 Jul 2010
 

این طبیعت شاعر هاست که غریبانه می‌میرند...

نوشته شده توسط من در Fri 23 Jul 2010
 

این احساس نیم بند را رها خواهم کرد، رویاهای نیم بند را، زندگی‌ های خالی‌ نیم بند را، آرزو‌های نیم بند را، خوشی‌‌های نیم بند را، غصه‌های نیم بند را... زنجیر‌های نیم بند را... دلبستگی‌های نیم بند را... همه را رها خواهم کرد و جایی‌، در سرزمینی قدم‌هایم را به دور از این نیم بند‌ها بر زمین خواهم گذشت، محکم، مطمئن، آرام... در خاکش ریشه خواهم دوانید، و آنجا سرزمین من خواهد شد...


نوشته شده توسط من در Mon 12 Jul 2010
 

بعضی‌ درد‌ها هیچ جوره خوب نمیشوند، باید با خنجر بیفتی به جانشان... 

من دارم خرافاتی میشوم... میبینی‌ کل حیدر... یادت هست میگفتی‌ دندانی که نصف شب بیفتد بد شگون است؟ یادت هست میگفتی‌ اسپند دود کن چشم حسود می‌‌ترکد؟ پنجه گرگ را یادت هست؟... 

من دارم میفهمم بدی‌هایی‌ که بی‌ دلیل بیایند سراغت از همان نیم کاسه‌هایی‌ است که من هیچ وقت ندیده ام، نخواسته‌ام ببینم شاید...نمیدانم.... بدی از دل بعضی‌ آدم‌ها می‌‌آید می‌پیچد به پایت... یا آن آدم را بکش یا پایت را قطع کن، دنبال دلیل نباش خدا وکیلی...


نوشته شده توسط من در Tue 1 Jun 2010
 
روحم را وصله پینه می‌کنم. کوک‌ها را درشت میزنم، یکی‌ رو دو تا زیر...

نوشته شده توسط من در Mon 24 May 2010
دلم برایت تنگ شد، نه اینکه فکرت را کنم هی‌... نه... دلم هوایت را کرد، یکهو و بی‌ خبر...یاد روز‌هایمان افتادم، روز‌هایی‌ که مال ما بود فقط، روز‌های بزرگراه‌های تکراری... روز هایی که دستهای بوی سیگار گرفته ت را قایمکی دوست میداشتم، بوی سیگار قاطی با عطری که می‌ماند روی دستهایم، حالا که فکر می‌کنم میبینم دوست داشتم آن بوی سیگار را پشت غر غر کردن‌هایم حتا... دلم برای پیپ کشیدن‌هایت... خلاصه اینکه دلم هوایت را کرد، رفیق آن روز هایم، هنوز هم دلم تنگ میشود برایت، برای روز‌هایم با تو... این یعنی‌ اینکه عزیز بودی برای سارا زمانی‌، این یعنی‌ اینکه سارا دوستت داشت آن روزها، لابلای سکوت همیشگی‌ مخصوص به خودش دوستت داشت... یادمان به خیر...

نوشته شده توسط من در Sun 16 May 2010
 

میگویم دلم برای ایران تنگ میشود، میگوید:"من نه، دلم می‌خواهد به جای اینکه بروم ایران بروم ایتالیا." میگویم، پس بیا دلهایمان را عوض کنیم... نگاهم می‌کند، ممتد و کش دار، لبخند میزنم و چشم هایم را میدزدم از نگاهش...

دلم شور میزند... من از دلشوره‌های اینطوری هیچ خوشم نمی‌‌آید، متلاطم می‌کند مرا، دلم هی‌ میریزد پایین، جمعش می‌کنم، میچسبانم کنج سینه ام، دوباره، دوباره و دوباره... بیا دلشوره‌هایم را ببر چال کن یک جای دور، خیلی‌ دور...

نوشته شده توسط من در Mon 25 May 2009
 

آدم‌ها خیلی‌ کوچکند. اندازهٔ سر سوزن؟! نه، کمی‌ بزرگتر... ممممم... آن عروسک‌های ترول را یادت هست، میزدیم سر مدادهایمان، موهای رنگی‌ داشتند؟ همان قدر. فرقش این است که آن عروسک همان طور، دلش خوش، مانده بی‌ غم، بی‌ دغدغه، کنج خانه مان، اما آدم ها... آدم‌ها خیلی‌ ساده میمیرند،... خیلی‌!

 گاهی‌ خاطره میشوند، گاهی‌ نه، گاهی‌ پر رنگ است خاطره هاشان، گاهی‌ نه، اما آدم‌ها همان قدر ساده میمیرند که سنجاب‌های کمپس ما، همانقدر بی‌ صدا، همانقدر یکهو... و بعد تنهایی می‌‌آید، میماند چند وقتی‌... آدم‌ها بیچاره ا‌ند...

نوشته شده توسط من در Sat 9 May 2009
امروز داشتم فکر می کردم که این دنیا یک جوری طراحی شده که برآیند همهٔ حس و حال‌های ما میشود صفر. خوشحال که هستی‌، قند که آب میشود توی دلت، نامیزان که میشود نسبت خوشی‌هایت به غصه هایت، زودی یک جوری همه چیز صفر میشود دوباره، که رم نکنی‌، که خوش خوشانت نشود، که بدانی همیشه برآیند صفر است، که این‌ها یادت نرود. این تساوی از هر دو طرف درست است ها، غصه دار هم که باشی‌ همین است، وقتی‌ دلت باد می‌کند مثل گلوی قورباغه‌های چاق تابستان، وقتی‌ غصه می‌خوری هی‌، یکهو خدا یادش می‌‌آید تو را، که نامیزان است اوضاع ات، بعد دوباره صفر میشود برآیندت.  این‌ها را می‌کند خدا که بدانی خدا مرام دارد...

نوشته شده توسط من در Mon 27 Apr 2009
 

-الو؟

-بله، جانم

-سارا؟

-سلام، جانم

-خوبی‌؟

-بله، خوبم، خیلی‌ خوبم

-اما صدات آرومه چرا؟ چی‌ شده عزیزم؟

-هیچی‌، صدام خوبه، آرومه؟! نه...، فکر میکنی‌...

-نه آرومه، غم داره، چرا بلند حرف نمیزنی، چرا نمیخندی؟ سر بسرم نمیذاری؟ چی‌ شده؟

-خوبم، هیچی‌..

(میلرزد صدایم، ۲ تا دانه اشک قل می‌خورد میافتد روی لپ تاپم، تندی پاکش می‌کنم، قطع می‌کنم تلفن را... . بگویم غصه دارم که آن دل مهربانت تیر بکشد، بسوزد، که تنگ شود برای من، بگویم تنها چیزی که می‌خواهم الان این است که بشینم توی بغلت و انگشت‌هایت بدوند توی موهایم٬ که نگرانم شوی؟ بگویم زخم دارم؟، بگویم یکی‌ همین چند وقت پیش چاقویش را صاف کرد توی قلبم و حسابی‌ چرخاند؟ که نگرانم شوی٬ که چشم‌های خوشگلت غمگین شود؟ نه فدایت شوم...)

-الو؟

-جانم، خوبم

-قطع شد

-آره، من خوبم، دلم تنگ شده برایت، یک دنیا. همین.

-عزیزم، عشق منی‌ تو میدونی‌؟

-آره، میدونم ، بووس

-بووس

...

 

نوشته شده توسط من در Sun 19 Apr 2009
 
دلم می‌خواهد بنویسم، خودم را، تو را، حرف‌هایم را، دلم را...اما مگر جا میشود بین این سطرها که سفت چسبیده ا‌ند به هم، انگار که بترسند جدایشان کنی‌... ما اما نترسیدیم، هیچوقت نترسیدیم... راستش را بگو، تو هیچ ترسیدی؟ از هیچوقت‌های من؟ از هیچوقت ندیدن‌های من؟، از هیچوقت نپرسیدن‌های من؟... ترسیدی؟... من اما هنوز عادت دارم به همان هیچوقت ها، همان هیچوقت‌هایی‌ که مثل قهوه‌های تلخ باید یکجا سر بکشی‌شان که مبادا بسوزاند آن ته ته های دلت را... من هنوز با درد، دل میکنم، بی‌ حواس دل میبندم و بی‌ هوا دور میشوم... من هنوز همان قدر می‌توانم دوست داشته باشمت، حتی بیشتر، حتی سخت تر، حتی بی‌ پروا تر... اما من از دل بستن میترسم هنوز، نه از هر دل بستنی، که از دل بستن‌های خودم، از همان بسته شدن‌های بی‌ پروای خودم، از همان مدل خودمی ها که انگار مخصوص خودم باشد، من هنوز از اشک‌های بی‌ هوای خودم که قل میخورد از حنجره ام، سرازیر میشود توی دلم که تو هیچوقت نبینی‌شان میترسم، میدانی، من هنوز اهل همان دل کندن‌های پر دردم، همان دل کندن‌های سخت، و ترس‌هایم از ریشه دواندن شاید از همین باشد، کسی‌ چه میداند... من هنوز غصه‌هایم را پنهان می‌کنم، جایی‌ که تو هیچ وقت پیدایشان نمیکنی‌، ... من هنوز درد‌هایم را قورت میدهم، همانقدر بیصدا، همانقدر ساکت...

نوشته شده توسط من در Tue 24 Mar 2009
 

Is this plagiarism or what?!

I got this email this morning:

Salam azizam
man yeki az daneshjuyane Dr. ... hastam. payan nameye shoma ro az ishun gereftam,
vali be dalile fontesh va passwordi ke roye pdf gozashte budin na mitunam kheyli jaha bazesh konam va na inke jeyi ke baz mishe fontesh ro taghyir bedam. dar surate emkan khaheshmandam dar asrae vaght file word kole proje ro baraye man mail konin (bedun password ta betunam dar surat eshkal fontesh ro khodam taghyir bedam).
har che sari tar baram beferestin lotfe bozorgi dar hagham kardin;
ba tashakkore faravan
..... .......

Funny, huh?!

نوشته شده توسط من در Tue 3 Mar 2009
 
دعای من اگر مستجاب شود من مال تو می‌‌شوم، دعای او اگر، من مال دیگری... دنیای غریبی ست.

خدا با من مهربان تر است یا او، نمی دانم... شاید هم با تو مهربان تر است اصلا.

نوشته شده توسط من در Sat 14 Feb 2009
 
شعله زد عشق و من از نو
نو شدم
پر شدم از عشق تو
مملو شدم
شوق شیدایی مرا از من گرفت

من به خود برگشتم از تو
تو شدم...

نوشته شده توسط من در Sat 24 Jan 2009
 
فکر میکنی‌ چند نفر در دنیا خواب زرافه بیبینند؟! من دیشب یک زرافهٔ واقعی‌ خواب میدیدم، آمده بود در خانه مان. زرافه یی که در خیابان راه میرفت، بین ماشین ها، پیاد رو... یک زرافهٔ زرد بزرگ. دوست دارم بدانم تعبیر زرافه چیست.

نوشته شده توسط من در Sun 18 Jan 2009
 
  امروز یاد پینوکیو بودم هی‌. نمیدانم چرا. همه اش آن درخت اسکناس بود توی ذهنم، و قیافهٔ گربه نره که آنقدر نشست زیر پای پینوکیو که همهٔ سکه‌هایش را ریخت پای درخت ...

میدانی، با اینکه این قسمت را چند بار دیده بودم اما همیشه آرزو می‌کردم آن لحظهٔ آخر آخر پینوکیو گول گربه نره را نخورد. آرزویی که همیشه آرزو ماند...

حالا میفهمم که اصلا بعضی‌ آرزوها هستند که عملی‌ نمی شوند، ذاتشان این است، به قول مامان ذاتشان خراب است، شیر سگ خورده اند. عملی‌ نمی شوند که حالت جا بیاید، که زیادی خوش نگذرد، که فکر نکنی‌ دنیا همیشه بر وفق مراد است. میدانستی من هم از این آرزو‌ها دارم؟ آرزوهایی که در خلاف جهتشان حرکت می‌کنم، و جالب این است که تلاش هم می‌کنم، که نه در جهت این آرزوها، بلکه در خلاف جهتشان... آدم موجود بیچاره یی است ، نه؟ نیست؟ من می گویم هست. من دوست دارم ادبیات یا عرفان اسلامی بخوانم٬ صوفی باشم. هر روز بروم گرند کنین بنشینم کنار همان صخره که در یک نگاه عاشقش شدم و به خلصه بروم . دوست دارم همان مانتوی بلند ابایی که هیچ دکمه نداشت را بپوشم، باور میکنی‌ دوست دارم آن شال‌های بلندم را بپوشم باز، موهایم باز باشد زیرش، یله، ول...  

اما عین این بیچاره‌ها که جهت را گم کرده باشند می خواهم دکتری برق بگیرم! کج تر از این میشود جان من؟ نه می شود؟

من دوست دارم یک ماشین آخرین مدل داشته باشم که خیلی‌* تند برود، خیلی... که کار درست باشد، مال خودم هم باشد. خود خودم... این ماشین را همان پسری که توی آن مهمانی بود و من چشمش را گرفته بودم و پولش زیاد است، خیلی‌ زیاد**، میتواند بخرد برایم، اما میدانم که آرزوهایم را به قیمت یک کیلو روزنامه هم نمیخرد!  سبزی فروش سر خیابان ۳ سال پیش روزنامه قدیمی‌ را کیلویی ۵ تومان میخرید. آرزوهای من را او ۵ تومان هم نمیخرد. یعنی حتی‌ به قیمت سه سال پیش هم نمیخرد!

....

حالا هی‌ سر تولدت چشمهایت را ببند عین این ابله ها آرزو کن!


*خیلی‌ با خیلی‌ زیاد فرق دارد، میدانی که! این "خیلی‌" هم با هر "خیلی‌" فرق دارد!

** زیاد با زیاد فرق دارد، میدانی که! این "زیاد" خیلی‌ خیلی‌ بیشتر از هر زیادی ست‌!

 

 

نوشته شده توسط من در Sat 17 Jan 2009
 
 

تو آدم خسته دیده ای، اما سارای خسته ندیده ای، به خاطر همین است که با دهان باز نگاهم میکنی‌، نه؟

من میگویم دهانت را ببندی بهتر است، آن وقت دیدی یک کلاغ گندهٔ سیاه بد ترکیب کور، یک راست رفت توی دهانت. حوصله ندارم بگویی حواست پیش من بود که  اینطور شد، اصلا تقصیر من بود که این کلاغ کور بود و ... . دهانت را ببند لطفا!

 

نوشته شده توسط من در Wed 7 Jan 2009
 
حالم دارد به هم میخورد، اساسی‌ هم به هم میخورد... بیشتر از لاشه‌های مردهٔ کنار جاده، موجودات احمقی حالم را به هم میزنند که خوبی‌ و گذشت تو را میگذارند به حساب مثلا زرنگ بازیشان... من از این آدم ‌ها حالم به هم میخورد.
نوشته شده توسط من در Wed 7 Jan 2009