| یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور | کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور | |
| ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن | وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور | |
| گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن | چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور | |
| دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت | دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور | |
| هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب | باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور | |
| ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند | چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور | |
| در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم | سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور | |
| گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید | هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور | |
| حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب | جمله میداند خدای حال گردان غم مخور | |
| حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار | تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور |
باور نمیکنم که کمتر از یک ماه هم به رفتنت نمانده است... من باورهایم را به باد دادهام دیگر... دیوارهای این خانه سیاه است... گلهای این گلدانها هم دیگر قد نمیکشند، میدانم... و جای خالی تو در این خانه مثل سیاهچاله یی همهٔ شادیهای مرا میبلعد... میخواهم دیواری بسازم جلوی در اتاقت، انگار که هیچ وقت نبوده یی...انگار که تنهایی من همیشه همین قدر عمیق و غلیظ و تلخ بوده... من میدانستم جرأت دل کندن را ندارم، اما این را وقتی فهمیدم که تو سالها بود آمده بودی زیر پوست این زندگی...
داری میروی شریک... این بار تو داری میروی... و من زل زدهام به جای خالی این حفره که مانده روی سینه ام... هه! داری میروی رفیق... و منی که سالها تمرین دل نبستن را کرده بودم، فکر اینجایش را نکرده بودم ... میبینی... من هم گاهی رو دست میخورم... من از خودم بدم میآید وقتی تو نباشی دعوا کنیم، من خودم را نیمه حس میکنم وقتی نباشی بنشینی کنار دستم توی این ماشین، این خیابانها نفرین میشوند به زودی، خیابانهایی که دوستشان دارم، همه جای این شهر خاطره است... خاطره تو هم که خوب و بد ندارد... این خاطرات اند که دق میدهند آدم را... من این دل بستن برایم خوب نبود...دل کندن جزو کارها یست که من خوب نیستم درشان... من بی لیاقت ترینم در دل کندن...
... داری میروی رفیق... و این خیلی سخت است... درد دارد... درد دارم... جای این حفره توی سینه ام تا مدتها درد خواهد کرد...
جایی میخواندم... "گاهی همه چیز در اطرافات دلیلی و نشانهای هستند برای رها کردن و رفتن، اما عادت دیدنشان، نشانه بودنشان را از آنها گرفته است. از این روست که باید هر از گاهی، شتاب را کم کرد و ایستاد. روبروی آینه رفت، چشمها را مالید. ابتدا به خود نگریست و بعد به اطراف. شاید وقت رفتنمان فرا رسیده است اما ما بیجهت بر شتابمان افزودهایم."
گاهی همه چیز در اطرافات دلیلی و نشانهای هستند برای رها کردن و رفتن...
گاهی همه چیز در اطرافات دلیلی و نشانهای هستند برای رها کردن و رفتن...
گاهی همه چیز در اطرافات دلیلی و نشانهای هستند برای رها کردن و رفتن...
گاهی همه چیز در اطرافات دلیلی و نشانهای هستند برای رها کردن و رفتن...
این احساس نیم بند را رها خواهم کرد، رویاهای نیم بند را، زندگی های خالی نیم بند را، آرزوهای نیم بند را، خوشیهای نیم بند را، غصههای نیم بند را... زنجیرهای نیم بند را... دلبستگیهای نیم بند را... همه را رها خواهم کرد و جایی، در سرزمینی قدمهایم را به دور از این نیم بندها بر زمین خواهم گذشت، محکم، مطمئن، آرام... در خاکش ریشه خواهم دوانید، و آنجا سرزمین من خواهد شد...
بعضی دردها هیچ جوره خوب نمیشوند، باید با خنجر بیفتی به جانشان...
من دارم خرافاتی میشوم... میبینی کل حیدر... یادت هست میگفتی دندانی که نصف شب بیفتد بد شگون است؟ یادت هست میگفتی اسپند دود کن چشم حسود میترکد؟ پنجه گرگ را یادت هست؟...
من دارم میفهمم بدیهایی که بی دلیل بیایند سراغت از همان نیم کاسههایی است که من هیچ وقت ندیده ام، نخواستهام ببینم شاید...نمیدانم.... بدی از دل بعضی آدمها میآید میپیچد به پایت... یا آن آدم را بکش یا پایت را قطع کن، دنبال دلیل نباش خدا وکیلی...
میگویم دلم برای ایران تنگ میشود، میگوید:"من نه، دلم میخواهد به جای اینکه بروم ایران بروم ایتالیا." میگویم، پس بیا دلهایمان را عوض کنیم... نگاهم میکند، ممتد و کش دار، لبخند میزنم و چشم هایم را میدزدم از نگاهش...
دلم شور میزند... من از دلشورههای اینطوری هیچ خوشم نمیآید، متلاطم میکند مرا، دلم هی میریزد پایین، جمعش میکنم، میچسبانم کنج سینه ام، دوباره، دوباره و دوباره... بیا دلشورههایم را ببر چال کن یک جای دور، خیلی دور...
آدمها خیلی کوچکند. اندازهٔ سر سوزن؟! نه، کمی بزرگتر... ممممم... آن عروسکهای ترول را یادت هست، میزدیم سر مدادهایمان، موهای رنگی داشتند؟ همان قدر. فرقش این است که آن عروسک همان طور، دلش خوش، مانده بی غم، بی دغدغه، کنج خانه مان، اما آدم ها... آدمها خیلی ساده میمیرند،... خیلی!
گاهی خاطره میشوند، گاهی نه، گاهی پر رنگ است خاطره هاشان، گاهی نه، اما آدمها همان قدر ساده میمیرند که سنجابهای کمپس ما، همانقدر بی صدا، همانقدر یکهو... و بعد تنهایی میآید، میماند چند وقتی... آدمها بیچاره اند...
-الو؟
-بله، جانم
-سارا؟
-سلام، جانم
-خوبی؟
-بله، خوبم، خیلی خوبم
-اما صدات آرومه چرا؟ چی شده عزیزم؟
-هیچی، صدام خوبه، آرومه؟! نه...، فکر میکنی...
-نه آرومه، غم داره، چرا بلند حرف نمیزنی، چرا نمیخندی؟ سر بسرم نمیذاری؟ چی شده؟
-خوبم، هیچی..
(میلرزد صدایم، ۲ تا دانه اشک قل میخورد میافتد روی لپ تاپم، تندی پاکش میکنم، قطع میکنم تلفن را... . بگویم غصه دارم که آن دل مهربانت تیر بکشد، بسوزد، که تنگ شود برای من، بگویم تنها چیزی که میخواهم الان این است که بشینم توی بغلت و انگشتهایت بدوند توی موهایم٬ که نگرانم شوی؟ بگویم زخم دارم؟، بگویم یکی همین چند وقت پیش چاقویش را صاف کرد توی قلبم و حسابی چرخاند؟ که نگرانم شوی٬ که چشمهای خوشگلت غمگین شود؟ نه فدایت شوم...)
-الو؟
-جانم، خوبم
-قطع شد
-آره، من خوبم، دلم تنگ شده برایت، یک دنیا. همین.
-عزیزم، عشق منی تو میدونی؟
-آره، میدونم ، بووس
-بووس
...
Is this plagiarism or what?!
I got this email this morning:
Salam azizam
man yeki az daneshjuyane Dr. ... hastam. payan nameye shoma ro az ishun gereftam,
vali be dalile fontesh va passwordi ke roye pdf gozashte budin na mitunam kheyli jaha bazesh konam va na inke jeyi ke baz mishe fontesh ro taghyir bedam. dar surate emkan khaheshmandam dar asrae vaght file word kole proje ro baraye man mail konin (bedun password ta betunam dar surat eshkal fontesh ro khodam taghyir bedam).
har che sari tar baram beferestin lotfe bozorgi dar hagham kardin;
ba tashakkore faravan
..... .......
Funny, huh?!
خدا با من مهربان تر است یا او، نمی دانم... شاید هم با تو مهربان تر است اصلا.
من به خود برگشتم از تو
تو شدم...
میدانی، با اینکه این قسمت را چند بار دیده بودم اما همیشه آرزو میکردم آن لحظهٔ آخر آخر پینوکیو گول گربه نره را نخورد. آرزویی که همیشه آرزو ماند...
حالا میفهمم که اصلا بعضی آرزوها هستند که عملی نمی شوند، ذاتشان این است، به قول مامان ذاتشان خراب است، شیر سگ خورده اند. عملی نمی شوند که حالت جا بیاید، که زیادی خوش نگذرد، که فکر نکنی دنیا همیشه بر وفق مراد است. میدانستی من هم از این آرزوها دارم؟ آرزوهایی که در خلاف جهتشان حرکت میکنم، و جالب این است که تلاش هم میکنم، که نه در جهت این آرزوها، بلکه در خلاف جهتشان... آدم موجود بیچاره یی است ، نه؟ نیست؟ من می گویم هست. من دوست دارم ادبیات یا عرفان اسلامی بخوانم٬ صوفی باشم. هر روز بروم گرند کنین بنشینم کنار همان صخره که در یک نگاه عاشقش شدم و به خلصه بروم . دوست دارم همان مانتوی بلند ابایی که هیچ دکمه نداشت را بپوشم، باور میکنی دوست دارم آن شالهای بلندم را بپوشم باز، موهایم باز باشد زیرش، یله، ول...
اما عین این بیچارهها که جهت را گم کرده باشند می خواهم دکتری برق بگیرم! کج تر از این میشود جان من؟ نه می شود؟
من دوست دارم یک ماشین آخرین مدل داشته باشم که خیلی* تند برود، خیلی... که کار درست باشد، مال خودم هم باشد. خود خودم... این ماشین را همان پسری که توی آن مهمانی بود و من چشمش را گرفته بودم و پولش زیاد است، خیلی زیاد**، میتواند بخرد برایم، اما میدانم که آرزوهایم را به قیمت یک کیلو روزنامه هم نمیخرد! سبزی فروش سر خیابان ۳ سال پیش روزنامه قدیمی را کیلویی ۵ تومان میخرید. آرزوهای من را او ۵ تومان هم نمیخرد. یعنی حتی به قیمت سه سال پیش هم نمیخرد!
....
حالا هی سر تولدت چشمهایت را ببند عین این ابله ها آرزو کن!
*خیلی با خیلی زیاد فرق دارد، میدانی که! این "خیلی" هم با هر "خیلی" فرق دارد!
** زیاد با زیاد فرق دارد، میدانی که! این "زیاد" خیلی خیلی بیشتر از هر زیادی ست!
تو آدم خسته دیده ای، اما سارای خسته ندیده ای، به خاطر همین است که با دهان باز نگاهم میکنی، نه؟
من میگویم دهانت را ببندی بهتر است، آن وقت دیدی یک کلاغ گندهٔ سیاه بد ترکیب کور، یک راست رفت توی دهانت. حوصله ندارم بگویی حواست پیش من بود که اینطور شد، اصلا تقصیر من بود که این کلاغ کور بود و ... . دهانت را ببند لطفا!